تبليغاتX
زیر بارون خاطرات

زیر بارون خاطرات

خاطرات چوبهای خیسی هستند که باآتش زندگی نه میسوزند و نه خاکستر میشوند

آخه این چه دنیا ییه؟؟؟؟؟

 

به راننده تاکسی میگم سیگارتو خاموش کن به دودش حساسیت دارم، برمیگرده میگه جوونای سن تو کراک میکشن تو به دود سیگار حساسی!! 


 

· هر روز تو دانشگاه میبینیم ۱۰۰ تا دختر مدرسه ای رو به صف کردن، معلمشونم جلو، آوردن بازدید از دانشگاه، مگه باغ وحشه اینا رو هر روز میارین بازدید!! 


 

· اینم از مجلس ختم، با کفش رفتیم با دمپایی برگشتیم!!


 

· یارو رو آوردن تو تلویزیون، زیر اسمش نوشته: "کارشناس مسائل یمن"، من موندم این بنده خدا تو این ۴۰ سال از چه راهی نون در میآورده!! 


 

· پارسال همت مضاعف رو فقط عزرائیل فهمید، امسال هم جهاد اقتصادی رو فقط ربع سکه!! 


 

· قبلاً برق میرفت بابامون فحش رو میکشید به اداره برق، الان برق میره خوشحال هم میشه!!


 

· خانومه ناراحت توی تاکسی: به فاصله چند روز هم شوهرم بهم خیانت کرد هم دوست پسرم!! 


 

· فدراسیون فوتبال فقط تو 6 ماه، نیم میلیارد تومن از فحاشی فوتبالیستها درآمد داشته. یعنی به عبارتی قیمت فحش از قیمت طلا زده بالاتر!!

 


 

· واسه دوست دخترت شارژ می فرستی، بعد میگه تو بزنگ!!


 

· واسه داداشمون رفتیم خواستگاری، ننه جون طرف در اومده میگه ۲۰۱۲ تا سکه مهریه به نیت المپیک لندن!! 


 

· هر بار که صفحه ی فیلترینگ رو دیدم یه صلوات فرستادم. مامانم میگه همینطور ادامه بدی جات تو بهشته!!


 

· میگه به خدا راست میگم. طرف میگه نه، اگه راست میگی بگو به جون مامانم!! 


 

· یه عمر رفتیم سینما آخر نفهمیدیم دسته های صندلیش ماله خودمونه یا بغل دستیمون!!


 

· ایران که هستیم توی سوپرمارکت دنبال جنس خارجی میگردیم، بعد خارج که میریم میافتیم دنبال جنس ایرانی!! 


 

· یارو گیتار الکتریک تو اتاقم دیده میگه تو هم شیطان پرست شدی!!


 

· جشن میگیرن گوسفند میکشن، عزاداریه گوسفند میکشن، ماشین میخرن گوسفند میکشن، پسر اقدس خانوم رو ختنه میکنن گوسفند میکشن، بعد به گاوبازای اسپانیایی فحش میدن!! 


 

· برنامه احکام گذاشتن، ملت زنگ میزنن، یکی میگه من رکعت اول، توی رکوع یادم افتاد سجده نرفتم! حکمش چیه؟!!


 


· طرف سوار اسب شده، عکسشو گذاشته فیس بوک، میگه اون بالاییه منم!!


 

· تبلیغ پارک آبی نشون میدن یارو با شلوار لی و پیراهن مردونه سر میخوره رو سرسره های پارک آبی!! 


 

· رفتم سوپر مارکت میگم آقا کرم کارامل دارین؟ میگه کرم فقط ساویز داریم!!


 

· سالای پیش جایزه بانک ملت یه منزل مسکونی بود، امسال شده ۶۰ لیتر بنزین، سال دیگه میشه یه شونه تخم مرغ، سال بعدشم دوتا تافتون یه بربری هم وسطش!! 


 

· غار علیصدر به قندیلاش معروفه، اونوقت ملت میرن قندیلاشو میکنن یادگاری میبرن با خودشون! یکی نیست بگه آخه با اون قندیل میخای چیکار کنی؟!!


 

· میری از خودپرداز پول بگیری، رمزتو میزنی پول بر میداری، بار دوم کارتو میذاری، رمز رو اشتباه میزنی، یکی از پشت میگه: آقا رمزتو اشتباه زدیها!! 


 

· بابام نشسته یه میزگرد به زبون آلمانی میبینه، میگم مگه میفهمی چی میگن؟ میگه قیافه هاشونو که میبینم میفهمم در مورد چی حرف میزنن!!


 

· سربازه اومده مقابل دبیرستان دخترونه کشیک بده مزاحمت ایجاد نشه، خودش چشمک میزنه به ملت!


 

· بغل دستیمون توی هواپیما از اول تا آخر به اسلام فحش میداد، وسطهای پرواز هواپیما یه تکون خورد، گفت «یا ابالفضل»!! 


 

· خبرنگار رفته تو یه روستا سوال میکنه با یارانه تون چیکار کردین؟ مرده میگه: قبض هامونو پرداخت کردیم، چندتا قسط دادیم، شهریه دانشگاه دخترمو دادیم، یه تراکتور هم خریدیم! تازه یه مقداری هم پس انداز کردیم!!


 

· پسورد اینترنت وایرلسم رو عوض کردم، همسایمون زنگ زده میگه پسوردتو عوض کردی؟ میگم نه! میگه آخه قبلاً شماره موبایلت بود، الان هرچی میزنم کانکت نمیشم!! 


 

· رفتم شلوار جین بخرم، اولی رو پرو کردم یه کم تنگ بود. فروشنده گفت: یه دوبار بپوشی جا باز می‌کنه! دومی رو پوشیدم یه کم گشاد بود. فروشنده گفت: چیزی نیست یه دو بار آب بخوره تنگ میشه!!


 

· کاردار سوئیس رو احضار کردن که بره به آمریکا بگه چرا عربستان نیروهاشو فرستاده بحرین!! 


 

· میری آدامس اوربیت بخری، بقاله به جای بقیه پول، بهت آدامس شیک میده!!

· یه تی شرت خریدم کلی مارک نایک روشه بعد رو یقه‌ش نوشته تولیدی برادران عباس‌پور!! 


 

[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 20:1 ] [ الهه و شیوا ] [ ]

سال نو مبارک

 

 

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

 

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

 

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

 

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

 

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش

 

 

[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 20:38 ] [ الهه و شیوا ] [ ]

یه دختر نمونه باید این طوری باشه

[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 20:30 ] [ الهه و شیوا ] [ ]

دعواي دختر و پدر (طنز باحال)

دعواي دختر و پدر (طنز باحال)
 

سال 1230

مرد: دختره خير نديده من تا نکشمت راحت نمي شم...


زن: آقا حالا يه غلطي کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند

 خنديده...


مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره.

 نخير نمي شه بايد بکشمش...


-- بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي

 بخشه


سال 1280

مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که

 مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني. تو غلط مي کني. تقصير من بود که گذاشتم

 اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من ميخاي درس بخوني؟؟؟


زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين

 مارک شکر نمي خوره. قول ميده...


مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم.

 خودت بياي خودتو تسليم کني بدونه درد مي کشمت...


-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي

 بخشه

 
سال1330

مرد: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري دانشسرا؟ مي خواي سر

 منو زير ننگ بوکوني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کونم...


زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ...


مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي

 اين فسادو بيگيرم. يه دانشسرايي نشونت بدم که خودت کيف کوني...


-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي

 بخشه

 

سال1380

مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و

 وقتي مي پوشيشون مث جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار

 خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم...


زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).


مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو

 بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره...


سال1400
دختر: چي؟ چي گفتي مرتيکه ي ****؟ دارم بهت مي گم ماشين بي ماشين. همين که گفتم. من

 با الکس قرار دارم ماشينم مي خوام. ميخواي بري بيرون پياده برو...


باباه:جيکش در نمي ياد...


زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره.

 آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه آ مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين

 حرفا نزنه...


-- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهکارشو مي

 بخشه

[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 19:36 ] [ الهه و شیوا ] [ ]

شرط عشق

 

 

 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

 

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

 

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

 

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

 

موعد عروسی فرا رسید…

 

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

 

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

 

۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

 

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.


همه تعجب کردند.

 

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

 

 

 

 

[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 19:44 ] [ الهه و شیوا ] [ ]

پسر بودن یعنی...

 
 
 
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
 


۱-پسر بودن یعنی برو چند تا نون بخرتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

۲-پسر بودن یعنی هی شماره دادن و هی منتظر زنگ بودن تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

۳-پسر بودن یعنی بد و بیراه گفتن به دخترایی كه تحویلشون نمی گیرنتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

۴-پسر بودن یعنی كادو خریدن برا …   تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

۵-پسر بودن یعنی جدیدا زیر ابرو برداشتن و پنكك زدن تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

۶-پسر بودن یعنی تا كی مفت خوری می كنیتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد         تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد  

 

۷-پسر بودن یعنی پس كی دفتر چه آماده به خدمت میگیریتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

۸-پسر بودن یعنی به زور سیكل داشتنتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

۹-پسر بودن یعنی بابا پس كی میری برام خواستگاریتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

۱۰-پسر بودن یعنی مثل خر حمالی كردنتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

۱۱-پسر بودن یعنی جوراباتو در بیار حالم به هم خوردتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

۱۲-پسربودن یعنی چرا كار نمیكنی جون بكن دیگهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

۱۳-پسر بودن یعنی ببخشین ماشین و خونه هم دارین كه…تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 


[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 20:58 ] [ الهه و شیوا ] [ ]

جعبه های سیاه و طلایی

جعبه های سیاه و طلایی
 
 

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون
 
 جعبه سیاه
 
بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و
 
غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و
 
 جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ
 
 است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و
 
گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!
 
همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود
 
؟گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه
 
 سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 22:8 ] [ الهه و شیوا ] [ ]